سلام به دوستای گل و مهربونم شرمنده که تاخیر داشتم دیگه خودتون در جریان هستین که من چقدر گرفتارم.
اول از همه چون خیلی پرسیدین بگم که پولا مال خودمون بووووووووووووووووود.
از کار قبلی همسری واسش واریز کرده بودن مثل اینکه پاداش بوده که بعد از استعفا باید بهش می دادن.خرجش هم نکردیم گذاشتیم رو پولای پس اندازمون چون سال دیگه واسه خونه به پول نیاز داریم.کمتر خرج کنیم بهتره.ولی خداییش خیلی چسبید
. هفته پیش رفتمم یه کم به این حراجی ها تو مطهری و سبزه میدون سر زدم که حاصلش شد این دو تا:
شال به قیمت ٢٠٠٠ تومن (خداییش ارزون نخریدم؟نه خداییش؟همه دوستام گفتن این تو بوتیک ١۶٠٠٠ تومنه)
پالتو به قیمت ٣۶٠٠٠تومن
دلم بوت می خواد ولی با توجه به شرایط اقتصادی و خریدای عیدی که در پیش رو داریم باید از خیرش بگذرم. آدینه سبز خیلی بوت های ارزونی داشت.نزدیک بود وسوسه بشم.
ان شا... سال دیگه.
28 صفر می خوام شله زرد درست کنم و پخشش کنم تو در و همسایه.یه نذری کرده بودم پارسال که امسال باید ادا بشه.هر کی حاجتی داره بگه اگه قابل باشم موقع هم زدن یادش کنم.
اون چند روز تعطیلی رو همش مهمون دارم.ای خدا پس کی من استراحت کنم آخه.

فردا رو که جمعه است اول به امر خطیر خونه داری می پردازم وبعدش، میام به همتون سر می زنم و این هفته رو جبران می کنم.اگه چیز جدیدی هم پختم تو پی نوشت عکسشو می ذارم.مواظب خودتون باشین دوستای گلم.
پی نوشت ١: نمی دونم چرا یادم رفت کتابای این هفته رو بنویسم:
یلدا ********** مودب پور
٣ تفنگدار****** الکساندر دوما (من که خوشم نیومد نمیدوم چرا معروف شده)
کنت مونت کریستو ******* الکساندر دوما (از ٣ تفنگدار خیلی قشنگ تر بود)
پی نوشت ٢:حوصله نداشتم آشپزی کنم.بیخیال امروز فقط واسه خودم بودم. وب گردی و تنبلی.خیلی کیف داد.
پی نوشت ٣: کسی از مریسام خبر نداره؟چرا نمی نویسه؟
پی نوشت ۴:الی جون خونه سفید دوست دارم 
نظرات () پنجشنبه ساعت 7.30 بود که همسری از سر کارش یه راست اومد دنبالم که این آخر هفته رو بریم بیرون و یه دوری بزنیم.رفتیم گلسار .یه سری به بلوچ زدیم ببینیم مانتو آورده یا نه که دیدیم نخیر همچنان پالتو داره.فکر کنین مغازه به اون بزرگی اصلا مانتو نداشت حالا من مانتو می خوام چی کار باید بکنم؟
از اونجا هم پیاده رفتیم مرکز خرید ومثل همیشه یک مقداری حسرت خوردیم که خیلی خوشمزه بود جاتون خالی
بعد از خوردن این همه حسرت
بازم گشنمون شد و رفتیم بوف ، پیتزا خوردیم . سر راه برگشت به خونه همسری گفت جلو یه عابر بانک صبر کنیم یه کم پول بردارم، یه موجودی اول گرفت، دیدم همسری چشمش همینجوری مونده رو مبلغ موجودی. می گم بریم دیگه. میگه تارا بیا این موجودی رو بخون من فکر کنم چشمام بد میبینه. گفتم فکر کنم 77000 تومنه. گفت 770000 تومنه ها .گفتم بابا این که حساب پس انداز نیست، تو 700 هزار تومن پول توش داشته باشی این حساب خودته. خوب نگاه کردم دیدم بله دقیقا 640000 تومن تو حسابش اضافه است
از دیشب هم هر چی فکر می کنیم به نتیجه ای نمیرسیم. خدا این پولو رسونده آیا؟
یا اینکه حسابمون برنده شده؟ ها؟ یا اینکه یکی اشتباهی پول واریز کرده؟
حالا فردا میریم بانک ببینیم چی شده. وای چی میشه این پول مال خودمون باشه مامااااااان.

اگه دیر آپ می کنم واسه اینه که هم خبر خاصی نیست هم اینکه وقت ندارم.همه وقتم رو سر کار هستم .تو خونه هم که کارای خونه و خستگی اجازه آپ کردن نمیده.امروز جمعه رو تصمیم گرفتم بعد از مدتها آشپزی کنم . ظهر ته چین مرغ درست کردم
از مطبخ رویا جون یاد گرفتم. اینقدر صحرایی از مطبخ رویا جون تعریف کرد که منم رفتم تو وبلاگش و خیلی هم خوشم اومد تازه شب هم می خوام پیراشکی درست کنم.
می گم شب، چون الان وانیل ندارم.همسری رو باید بفرستم که برام بگیره.
اما بگم از کتابهای این هفته:
* شب های ورامین ............. صادق هدایت (فکر کنم کم داشته این هدایت،کلا ازش بدم اومده)
* برزخ اما بهشت ............. نازی صفوی
* خاطرات روسپیان سودا زده من ............ گابریل گارسیا
(این کتاب هم جالب بود،تعریفی که گابریل گارسیا از عشق ارائه میده برام جالبه.عشقی که حتی تو پیری هم از بین نمیره.این نویسنده یه کتاب دیگه داره به اسم عشق سالهای وبا.اونجا هم این مدل عشق دیده میشه)
* من او........................ رضا امیرخانی
(مدتها بود که کتابی به این زیبایی نخونده بودم کمتر نویسنده ایرانی رو می شناسم که از کارش اینقدر خوشم بیاد. به جرئت می تونم بگم (من او) یک کتاب بی نظیره.اونقدر خوشم اومده که می خوام برم بقیه اثرهای این نویسنده رو بخرم. کتابهای دیگه اش اینا هستن: بیوتن-ارمیا-از به و...)
خیلی از شما دستور باسلوق رو خواسته بودید کافی بود یه دور سرچ کنیدا ولی اشکال نداره چندین دستور تو نت هست که به نظر من این بهترینشون بود :
درست کنید و میل کنید .نوش جونتون.
یه بغضی دارم ته دلم.نی دونم چرا.شاید واسه غروب جمعه است.
خدای مهربونم این یه دعای اختصاصی برای مژده مهربونه.کاری کن دوربینشو پیدا کنه و غصه نخوره.
شمیم تو کجایی؟؟؟؟چرا غیبت زده یهووووووو؟؟خیلی بی معرفته هر کی یهو بزاره بره.
تارا هم همینطور.یه دفعه میان می گن دیگه نمی نویسیم اینجا تعطیله. بدون هیچ توضیحی.واقعا که.
ناز خاتون شانس آوردی که برگشتی وگرنه اینجا می خواستم کلی نفرینت کنم.
فعلا همین. اگه پیراشکی هام خوب شد عکسشو می ذارم.
پی نوشت (ساعت٢١:٠۵): خوب پیراشکی منم حاضر شد با تشکر ویژه از رویا خانم .شما هم بفرمایید
:

نظرات () سلام
وای خدا جون اینقدر اعصابم خورده که نگو.
واسه یه اداره ای فرم استخدام پر کرده بودم.دیروز عصر بهم زنگ زدن گفتن این گواهی تحصیلی شما توش معدل نداره لطفا یه نامه بیارین که معدل داشته باشه.منم امروز مرخصی گرفتم با 1000 بدبختی رفتم دانشگاه.آخه دانشگاه من تو یه شهر دیگه است.خلاصه رفتم اونجا گفتن رئیس نیست هر چی گفتم بابا بدین معاونش امضا کنه من از یه شهر دیگه میام.قبول نکردن.خراب شه اون دانشگاه با همه متعلقات رو سرشون که مردم و بلاتکلیف می ذارن
.هیچی دیگه اون اداره هم پرید با اینکه پول واریز کرده بودم و جای خیلی خوبی بود ولی امروز آخرین مهلتش بود.
چه میدونم شاید قسمت نبوده بیخیال.
پریروز باسلق درست کردم با خودم بردم شرکت.همه خوششون اومده بود منم که عاشقشم.اینم عکسش.
چقدر خوبه که ساعت 12 هست و من خونه ا م و دارم واستون چرت و پرت می نویسم.شما باورتون می شه بعد از این همه مدت شرکتمون هنوز شروع به کار نکرده و ما اونجا مگس می پرونیم؟
من همچنان سر کار کتاب می خونم.دارم خودمو خفه می کنم با کتاب.
این هفته اینا رو خوندم:
بادبادک باز خالد حسینی (فیلمشم از نت دانلود کردم ولی همیشه کتاب قشنگتره)
بوف کور صادق هدایت (باید یه نقد خوب ازش بخونم تا بفهمم چی به چی هست)
کیمیاگر پائولو کوئیلو(فکر نمی کردم اصلا قشنگ باشه ولی فوق العاده بود )
دیگه اینکه صندوق خانوادگی ما به مدت 2 هفته تعطیل شده چون داداش و زن داداش گرامی بنده فصل امتحاناتشونه.
آهااااااااا اینو بگم دیروز یکی از دوستای دوره دانشگاهم بهم زنگید دقیقا 1 سال ازش بیخبر بودم کلی خوشحال شدم آخرش بهم گفت نی نی نداری ؟ گفتم نه بابا اینقدر گرفتارم که دیگه همین یکی رو کم دارم تو این شرایط.گفتم تو چی؟دیدم می خنده .وای می خواستم جیغ بزنم از خوشحالی بهش می گم چند وقته؟ می گه 20 روز دیگه دنیا میاد
.گفتم بی معرفت حالا باید بفهمم ؟ می ذاشتی عروسی هم می کرد بعد می گفتی.
کلی هم دلم گرفت به این فکر کردم زمان چه زود می گذره انگار همین دیروز بود که می رفتیم دانشگاه و مسخره بازی در میاوردیم و الکی واسه بچه های نداشته مون اسم انتخاب می کردیم.یادش بخیر.
پی نوشت: خدا جونم مرسی که حتی نذاشتی چند ساعت ناراحتیم طول بکشه.همسر جان اس ام اس زد و گفت تو کارش ارتقا پیدا کرده هوراااااااااااا
.وای اگه بدونین کارش خیلی سخت بود همش کمر درد می گرفت ولی گویا می خواستن امتحانش کنن یه چند ماهی .بعد پستش و ارتقا بدن حالا شده مسئول دفتر تولید . جانمی
نظرات () سلام هانی ( من فرهادم )
یه چند دقیقه ای میشه که من توسط همسرم به یه بازی وبلاگی دعوت شدم و جالبه که خودش فکر میکنه که من نمی دونم این یه بازی وبلاگیه ...
ماجرا از این قراره که به همسرتون یه SMS می زنید و عکس العمل اون رو در مقابل این عبارت تو وبلاگتون میزارین و اما اون SMS
زندگی اگر هزار بار دیگر بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو ، بار دیگر تو
از اونجایی که می خوام غافلگیرش کنم ، بنابراین منم جوابشو ندادم و گذاشتم وقتی وبلاگشو باز میکنه جوابمو با این شعر که از سعدی هست ، ببینه :
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر سر هر بازاری هست
من با این بیت اولش خیلی حال میکنم و یه جورایی زمزمه تنهایی هامه .
اینو بدون عزیزم که من تو رمانتیک بازی همیشه یه قدم ازت جلوترم
( ماهگرد ، سالگرد ، تاریخ تولد ، تاریخ دوستی و ... یادت نره )
فرهاد
پی نوشت تارا:
دیوونه
دیوونه
دیووووووووووووووووووووووونه.
دوستایی که می خوان بدونن ماجرا چیه وبلاگ لیندا رو بخونن.
فرهاد جون کم آوردم قبوووول.خیالت راحت شد؟؟؟؟
اگه حال کردی اجازه بده ما هم اینجا رو آپ کنیم باشه؟؟شیطون شدی جدیدا.من هنوز تو شوک این کارت هستم.وبلاگ لیندا رو کی خوندی آخه؟
نظرات ()
عاششقتم ...

فرهاد
پی نوشت تارا:ای واااااااای این چیه 
بمیرم برای دلت عزیییییییییییییییییزم
نظرات () دوستای مهربونم کامپیوترم توسط همسری اشغال شده و به هیچ عنوان نمی ذاره بهش دست بزنم کممممممممممممممممممک
همسر گرامی بنده فعلا پروژه دارن و ما باید باهاشون راه بیایم.روزای تاسوعا و عاشورا خیلی دلم می خواست بیام و بنویسم و بگم کجاها رفتم و چه کارا کردم ولی نشد.یه کم دوریمو تحمل کنین و غصه نخورین تا برگردم
این هفته هم این کتاب رو خوندنم
کوری ژوزه ساراماگو (خیلی عالی بود)
فیلم برباد رفته رو از نت دانلود کردم دارم میبینم ولی کتابش یه چیز دیگه بود فیلمش به دلم ننشست.
دوستان. من بهتون سر می زنم ببخشین اگه وقت نمی کنم کامنت بزارم. جبران می کنم.
تا بعد
نظرات () سلام بچه ها جونم.
یلداتون با تاخیرمبارک.طولانی ترین شب سالتون ان شا... بهترین شب سالتون هم بوده باشه.ما که امسال یلدا نگرفتیم.یعنی ته دلم راضی نمی شد که یلدا بگیرم به خاطر محرم. ولی امیدوارم به همه شما حسابی خوش گذشته باشه.
جمعه هفته قبل بازم مهمون داشتم 11 نفری می شدن.خواهر شوهری و داداشی اینا بودن به اتفاق مامان بابای خودم و پدر خانوم و مادر خانومه داداشی.
خواهر شوهری برام این کادو رو آورد که خیلی خوشگله و تا حالا ندیده بودم .دستمو گذاشتم کنارش تا ببینید چقدر بزرگه.هم دکوریه هم یه جورایی سوپ خوری.جالب بود.خوشمان آمد.
این هم هدیه مادر شوهره خواهر شوهرم. یا به عبارتی مادر خانومه داداشم.
یکشنبه هم که صندوق خونه ما بود.از بس این مدت مهمونداری کردم خسته شدم.شب یلدا که من و همسری خونه تنها بودیم حسابی آرامش داشتم.طولانی ترین شب سال رو در کنار همسرم گذروندم و خیلی هم بهم خوش گذشت.
این مدت این سه تا کتاب رو خوندم:
عطر سنبل عطر کاج فیروزه جزایری
چشمهایش بزرگ علوی
دریا ماندانا مودب پور
با کتاب اولی خیلی حال کردم وخندیدم خوندنش خالی از لطف نیست گیرتون اومد حتما بخونید.
چند روز پیش تو شرکت ١١٠ تا جعبه باز کردیم و توش کارت گارانتی گذاشتیم.دیگه انگشت شستم داغون شد.تو عکس هم یه کوچولو معلومه.من الان تو شرکت همه کاره هستم.آب حوض هم می کشم تقریبا
راستی دیروز بالاخره رفتم خون دادم دکترم گفته بود شاید کم خون باشم.حالا نتیجه اش بیاد ببینم چه مرگمه که اینقدر ضعف دارم
خوب دیگه مواظب خودتون باشین.
پی نوشت:الان که یه سر به وبلاگهاتون می زدم دیدم اکثرا از شب یلداتون ناراضی بودین. چرا ؟؟؟؟
نظرات ()
دومین سالگرد ازدواجمون رسید.به همین زودی .به همین سرعت.دو سال زیر یه سقف با یه عالمه خاطره تلخ و شیرین جالبه حس امروزم درست همون حسیه که 2 سال قبل داشتم هنوز عاشقم و این فکر کنم یعنی خوشبختیه محض.بعضی وقتا فکر می کنم یعنی چیز دیگه ای هم از خدا می خوام که هنوز بهم نداده؟خوب شاید .ولی اون چیزی که مهمه اینه: عاشقتم فرهاد بیشتر از دیروز بیشتر از پارسال بیشتر از 21 آذر 1386.
دیشب 2 تا از دوستای دوران سربازیه همسری رو که تازه متاهل شدن به مناسبت سالگرد ازدواجمون دعوت کردیم و من واقعا از آشناییشون خوشحال شدم.روحیاتشون خیلی خیلی به ما شبیهه واسه همین هم من و هم همسری احساس نزدیکیه زیادی بهشون کردیم.
یکی از این زوج ها همین عید غدیر عقد کرده بودن در واقع تازه عروس و داماد بودن کلی سر به سرشون گذاشتیم. واسمون این کادو رو آوردن.
این هم کادوی اون یکی زوج.
امشب هم همسری اومد دنبالم و گفت واسه کادو هر چی خودت دوست داشتی واست می خرم منم یه کیف بنفش خوشگل از آدینه سبز خریدم که عکسشو این پایین می ذارم .خودمم واسش عطر چی چی خریدم که دیشب بهش دادم.
روناک عزیزم سالگرد عقد تو هم که با سالگرد عروسیه من یکیه. بهت تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال در کنار همسر عزیزت به خوبی و خوشی سر کنی.
اینم عکسا:
نظرات () سلام به شما
عجب تعطیلات دلچسبی بود .اگر چه خیلی استراحت نکردم اماحسابی خوش گذشت بهم.جمعه ظهر که 20 نفری مهمون داشتم.دختر خاله امو پا گشا کردم و به همین بهونه مهمونی دادم و چند تا از خاله هامو دعوت کردم.
شنبه هم عین بدبختا رفتم سر کار.چیه؟شرکت خصوصی همینه دیگه.بمیری هم مرخصی نمی دن.منم عین دخترای خوب و حرف گوش کن تا 7.5 شب سر کار بودم بعدش همسری به اتفاق خواهر شوهری و شوهرش اومدن دنبالم تا بریم رود*سر.خونه پدر شوهره خواهر شوهرم یا به عبارتی پدر خانوم داداشم که سید هستن.باز هنگ نکنیدا.عجب مصیبتی شده این نسبت فامیلیه ما.آره می گفتم عروسمون سیده دیگه ما هم رفتیم خونه باباش عیدی بگیریم.بعدشم چون خونه شون رو تازه ساخته بودن و ما هم اولین بار بود که می رفتیم خونه جدیدشون واسشون کادو خریدیم.از این دستگاهها که رو یه تایمی خودش اسپری می کنه و هوا رو معطر می کنه.اسمشو دیگه نمی دونم چیه.همون شب عیدی هم تولد مامانم بود .واسه همون کیک هم خریدیم تا همون جا یه تولد هم برا مامانم بگیریم.خیلی شب خوبی بود اینقدر خوش گذشت جاتون خالی .حاج آقا هم به همه مون یه 2000 تومنی عیدی داد.شب همون جا خوابیدیم صبح از خواب پا شدم دیدم صدام در نمیاد بله سرما خورده بودم و هی پانتومیم اجرا می کردم این شد که رفتیم یه درمانگاه نزدیک خونه شون فشارم اومده بود رو 8 خلاصه جاتون خالی یه آمپول زدیم به بدن.دکتر هم بهم گفت احتمالا کم خونی دارم واسم آزمایش نوشته که باید همین روزا برم خون بدم
.بعدش صبحونه و نهار هم همونجا خوردیم اینقدر مهربون هستن حاج آقا و حاج خانوم و در کنارشون بودن رواینقدر دوست داریم که دیگه نمی تونیم ازشون دل بکنیم.واسه شام هم خونه خاله تو لاهیجان دعوت بودیم به صرف آبگوشت من که دوست نداشتم و اصلا نخوردم. چند تا از خاله ها هم اومده بودن.تا شب دیگه حالم بهتر شده بود.حدودا 10.30 هم بود که با داداش اینا برگشتیم خونه و دیروز هم که دوباره رفتم سر کار.
امشب هم خونه خواهر شوهری واسه جریان صندوق دعوت هستیم.این از این.
کتاب بر باد رفته رو تموم کردم.
چه رذل بود این اسکارلت
چه ترحم بر انگیز بود اشلی
وچه دوست داشتنی بود رت.
در حال خوندن سمفونی مردگان می باشم.دوستانی که نقد این کتاب رو خوندند لطفا یه نقد خوب به من هم معرفی کنن تا بخونم.
سری کامل هری پاتر رو دانلود کردم به نظرتون ارزش خوندن داره؟یا وقتمو تلف می کنم؟کسایی که خوندن راهنمایی پلیز؟
پی نوشت:سمفونی مردگان رو تموم کردم وای چه تلخ بود روحم آسیب دید
نظرات () سلام به دوستای گلم.
کارمون تو شرکت شروع شده و باید بگم کار سختیه.همش باید با آدمهای مختلف صحبت کنی و براشون همه چیز و توضیح بدی و حتی یه لحظه هم خدای نکرده به کسی اخم نکنی.اما در کل دوست دارم کارمو.بگذریم.
جمعه هفته پیش که یکی از دوستامون و دعوت کردیم واسه شام و خیلی خوش گذشت.اما این جمعه تنها بودیم و یه جمعه آروم رو داشتیم.به کارام رسیدم وحسابی استراحت کردم و انرژی گرفتم.در مورد کتاب هم که باید بگم همچنان می خونم ولی چون کارم زیاد شده خیلی کند پیش میرم الان هم در حال خوندن بر باد رفته هستم که دیگه آخراشم.
یه چیز جالب من و فرهاد به اتفاق داداشم و زن داداشم و همچنین خواهر شوهرم و شوهرش همون مثلث معروفی که قبلا براتون گفته بودم.تصمیم گرفتیم برای اینکه رفت و آمدمون بیشتر بشه یه صندوق باز کنیم و هفته ای یک بار قرعه کشی انجام بدیم.البته بگم از لحاظ مالی مبلغ قابل توجهی نیستا ما بیشتر برا هیجانش و بگو بخندش این کارو کردیم مثلا اولین قرعه کشی رو خونه خواهر شوهری انجام دادیم بین 6 نفر. یعنی هر کدوم 5000 تومن گذاشتیم وسط بعد قرعه کشی کردیم فکر می کنین اسم کی در اومد؟
خودم
.خیلی با حال بود آخرشم یه دفترچه آوردیم توش همه مون امضا کردیم و قرار گذاشتیم که برنده آخر امضاها یه جمله یادگاری بنویسه و دفتر رو دادیم به نفر بعدی که قرار بود خونه شون قرعه کشی انجام بشه یعنی داداشم.بعد گفتیم تا هفته دیگه هر کی فکر کنه و یه اسمی واسه صندوقمون انتخاب کنه .
این شد که دیشب رفتیم خونه داداشم و بازم قرعه کشی کردیم و اینبار داداشم برنده شد.بعدشم هر کی اسم پیشنهادیشو گفت که ما یه نیم ساعت فقط به خاطر همین خندیدیم .آخه نمی دونین چه اسمایی گفته می شد.من گفتم بزاریم گاو صندوق همه اعتراض کردن بعد خواهر شوهرم گفت ما 3 تا زوج هستیم یه چیزی بزارین توش 3 بیاد بعد ش خودش گفت مثل 3 کله پوک
منم گفتم نه نه 3 تفنگدار
دیگه مرده بودیم از خنده آخرش دیدیم اینجوری نمیشه تصمیم گرفتیم دیوان حافظ رو بیاریم تفالی بزنیم و خلاصه هر چی حافظ گفت.فال گرفتیم مثل همیشه که حافظ غوغا می کنه و بهترین جواب رو می ده جواب ما رو هم داد اسم صندوق شد وصال.که باعث وصل ما 3 تا خانواده و نزدیکی هر چه بیشتر دلهامون به همدیگه است.متشکریم حافظ
.
حالا سه شنبه هفته دیگه صندوق خونه ما برگزار میشه اینجوری هفته ای یه بار همدیگه رو می بینیم.
واسه این جمعه هم برنامه خاصی نداریم احتمالا عصرش میریم خونه مامانم اینا چون شنبه قربونی دارن.راستی عید رو از حالا به همتون تبریک می گم در کل من عاشق عید قربانم همه دور هم جمع می شن و من این شلوغی رو خیلی دوست دارم.
تعطیلات آخر هفته و عید به همتون خوش بگذره دوستای خوبم
پی نوشت ١:هستی عزیز زود یه کامنت واسم بزار وبلاگتو گم کردم.
پی نوشت ٢:قابل توجه کسایی که می خواستن بدونن کتابها رو از کجا دانلود می کنم:
پی نوشت ٣: زود یکی بره واسه پست قبلی کامنت بزاره که بشه ۵٠ تا
نظرات () سلام جیگرها.خوفین؟
خیلی ها از اینکه خصوصی نوشتم معترض بودن تو رو خدا به هیچ کس برنخوره من هیییییچ منظور خاصی از این کار نداشتم دلیلم کاملا شخصی بود و هر کدوم از دوستهای مجازی که پسورد بخوان محاله بهشون ندم .اونایی که یادم رفته فقط کافیه بهم بگن .ناراحتی نداره که
حالا که خونه رو عوض کردیم و کاملا جا به جا شدیم خیلی ها رو باید دعوت کنیم منم چون سر کار میرم فقط جمعه ها اونم ظهر می تونم مهمون دعوت کنم چون بالاخره یه وقتی باید داشته باشم که بعد رفتن مهمونها ظرفها رو بشورمو خونه رو تمیز کنم. این جمعه مادر شوهری اینا رو دعوت کردم بد نبود گذشت. واسه جمعه هفته دیگه هم باید یکی رو دعوت کنیم فعلا با همسری به توافق نرسیدیم ولی شاید یکی از دوستامونو دعوت کردیم .
یه کم از کارم بگم :حدودا 1 ماهی میشه که تو شرکت هیچ کار خاصی ندارم .یعنی چون شرکت ما قراره نمایندگیه شرکت ؟ باشه و هنوز کارش شروع نشده من تقریبا اونجا بیکار هستم .یعنی صبح ها میرم در رو باز می کنم و تنها هستم اونجا. واسه همین رمان میخونم واسه خودم چای میریزم
و فقط می خونم تا 1. بعدش میام خونه نهارمو تنها میخورم چون همسری سر کاره .1 ساعت میخوابم دوباره میرم شرکت. و باز هم هیچ کاری نیست و باز هم من رمان می خونم تا ساعت بشه 7.30.بعدش میام خونه
فعلا که اینجوریه تا کار شروع بشه از خوش شانسیه منه دیگه .حالا چشم نکنید منو از فردا 1000 تا کار بریزن سرما .انصاف داشته باشین.
این چند وقته به اندازه چند ماه رمان خوندم الان لیستشو این پایین میزارم تعداد ستاره های جلوشون هم میزان رضایتم از این رمان هاست:
بیگناه اگزاویه دومونپتن *
عقل و احساس جین آستین *
غرور و تعصب جین آستین ***
سینوهه میکا والتری *********
دا زهرا حسینی ****************
گندم م.مودب پور **
خواستگاری م.مودب پور *
یاسمین م.مودب پور **
بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی ******
الهه شرقی رویا خسرو نجدی ***
دالان بهشت نازی صفوی ******
خوب این کتابهایی بود که تو این 1 ماه خوندم الان هم دارم شب نیلوفری رویا خسرو نجدی رو می خونم .همه اینها غیر از کتاب" دا" که مال داداشم بود pdf بودن و خودم دانلود کرده بودم .
توصیه من به شما کتاب دا هستش اگه تونستین گیر بیارین حتما بخونید خیلی تکان دهنده است.
و حرف آخر :این روزها دچار احساسات عجیبی هستم انگار دوباره عاشق شدم.انگار روزهای اولیه که با همسرم آشنا شدم. خیلی زود دلتنگش میشم و واسه دیدنش بی قراری می کنم . نمی دونم این وابستگیه عجیبی که بهش دارم طبیعی هست یا نه ولی هر چی هست خیلی خیلی خیلی خوشاینده .نمی دونم تونستم منظورمو بگم یا نه. ای وای اشک تو چشام جمع شده لوس شدم چقدر اییییییییییششششششششش.
نظرات ()
نظرات () سلام دوستای عزیزم
به خاطر این غیبت طولانیم و کم لطفی هام در حق شما دوستای خوبم از همتون معذرت می خوام راستش من یک مدتی نمی تونم بیام نت نه اشتباه نکنین خداحافظی نمی کنما .ولی تا وقتی که وضع خونه معلوم بشه و جا ومکانم مشخص بشه متاسفانه باید تنهاتون بزارم. شارژadsl مون هم تموم شده و تمدیدش نکردیم تا اینکه ان شا... بریم خونه جدید. از اول آبان هم به امید خدا تو شرکت اینترنت پر سرعت خواهیم داشت و من از شرمنده گی همتون در میام ببخشین بچه ها که نمیتونم بهتون سر بزنم فقط می تونم امیدوار باشم که خودتون بیاین اینجا و علت غیبتم رو متوجه بشین .برام دعا کنید و فراموشم نکنین تا برگردم .همه تونو دوست دارم.
راستی امشب بعد از مدتها با همسری رفتیم سینما فیلم دو خواهر رو دیدیم زیاد خوشم نیومد ولی خوب بیشترین حسنش این بود که زیر بارون با همسری بودم و حس آرامش عجیبی داشتم . به خدا من کلی حرف دارم بزنم اما از بس وقت کم میارم و خسته هستم نمی تونم بنویسم .مثلا یکیش اینه که من ظهرها یه ممدتیه که خونه نمیام .یعنی از سر کارم یه راست میرم خونه مامان و بعدش دوباره میرم سر کار واسه اینکه فرهادی ظهرها نهارشو سر کار می خوره منم که حوصله ندارم فقط واسه خودم نهار درست کنم خونه مامان اینا هم که نهار حاضره
منم پررو خوب میرم اونجا دیگه چی از این بهتر؟
و یه خبرایی هم هست که شاید بیام و تو یه پست خصوصی بنویسم در مورد همین خونه است لطفا وقتی برگشتم یادم بیارید چون من خیلی حواس پرت شدم .خوب دیگه چشامو نمیتونم باز نگه دارم خیلی خوابم میاد.
فعلا بای بای تا به زودی
نظرات () باورت میشه شریک زندگیه من؟باورت میشه 5 سال از جوونه زدن یه حس غریب و در عین حال عمیق و مقدس در وجود من و تو می گذره؟5 سال از آشناییمون.از شناختمون. از عشقمون.طبق قراره هر سالمون باید روز 8 مهر حلقه های طلایی رو از دستمون در بیاریم و حلقه های نقره زمان دوستی رو جایگزین کنیم .امسال هم همینکارو کردیم ولی آیا امروز فرصت یک نگاه عمیق که یادآور عشق آتشین ما باشه رو پیدا کردیم؟فرصت کردیم گذشته ها رو مرور کنیم و از یادآوریشون وجودمون غرق لذت شه؟تونستیم با هم بیرون از خونه شام بخوریم و فارغ از روزمرگیهامون و درگیریهای کاری که برای جفتمون پیش اومده عشق 5 سالمون رو مرور کنیم؟امروز اینها رو از خودم پرسیدم و به خودم این جواب رو دادم نمی خوام تا آخر عمر اینجوری زندگی کنم مطمئنم 8 مهر سال دیگه رنگ دیگه ای خواهد داشت.این روزها در حال پیدا کردن خونه هستیم و جابه جایی مهمترین چیزیه که ذهنمون رو مشغول خودش کرده .حس عجیبی دارم شاید زیاد تو این خونه راحت نبودم .کوچیک بود کابینت و کمد کم داشت و... اما اولین خونه مشترک من و همسری بود شروع زندگی مشترکمون در این خونه بود یه جور احساس تعلق دارم که باعث میشه با همه وجودم از رفتن شاد نباشم.نمی دونم شما هم همچین حسی رو نسبت به اولین خونه مشترکتون داشتین یا نه شاید من زیادی به چیزهایی که نباید دل می بندم.
در هر صورت سالگرد آشنایمون مبارک فرهاد عزیزم ببخش که خستگی بیش از حد من و وقایع ناخوشایندی که اتفاق می افته اجازه نمی ده احساساتم رو درست ابراز کنم.امیدوارم هردومون هر چه زودتر به شرایط عادی زندگی برگردیم.
شرمنده بچه ها حتی حال ندارم بگم چی به هم کادو دادیم میام بعدا توضیح می دم
تا بعد
نظرات () فرهاد مینویسد ...
سلام ..
اول از همه می خوام تشکر کنم از همسری مهربونم که چراغ این خونه رو روشن نگه داشت و من بعد از اصرار های مکرر می خوام تو روز تولدم ، شمعی باشم برای این خونه .
عزیزم این بار نوشتم چون می خواستم ازت یه جور متفاوت تشکر کنم . نمی دونم آیا باز هم می تونم اینجا برات بنویسم یا نه ؟
می دونی مشکل من چیه ؟ من اینجا رو یه خلوت گاهی می دونم که تو با بعضی از دوستات از غم ها و شادی های زندگی تون می گین و کمی تا قسمتی هوای این خونه زنونه شده و واسه من یه کم سخته تو این خونه سرک بکشم و بخوام مطلبی بنویسم و خودم رو نشون بدم . شاید یه حیای پسرونه کودک درونم باعث شده نتونم اینجا مطلب بزارم . به هر حال اولین مطلب ام رو تو یه روز خاص نوشتم تا شاید بتونم اینجا برات بیشتر مطلب بزارم .
امیدوارم همیشه مثل امروز برات عزیز باشم و عزیز بمونم .
برای بهترین بهونه بودنم
"تارا"
پی نوشت تارا:مرسی همسرعزیزم که اینجا نوشتی و منو یک دنیا خوشحال کردی واقعا ذوق زده شدم مثل همیشه سوپرایزم کردی اینجا خونه تو هم هست و هر وقت دوست داشتی می تونی بیای و قدم رو چشمای من بزاری. تولدت رو اینجا هم از صمیم قلب تبریک می گم والبته خدمت دوستای گلم عرض کنم که تولد فرهاد عزیزم اول مهرماه بود که در پست بعد ان شا... براتون می نویسم که چه کارا کردیم در این روز.
نظرات ()